امشب پروانه میسوزد!


امشب پروانه ظریف وزیبائی با بالهای نازک ورنگین خود
گرد چراغ اتاق من طواف میدهد.ازاین زدوخورد وتصادم بالهای قشنگش اندکی سوخته اند.غبارطلائی رنگ بالهایش بر روی حباب سوزان چراغ میدرخشد.انقدراین پروانه بی نوا مات ومبهوت شعاع محبوب خویشتن بود که درد سوختن وگداختن را احساس نمیکرد.چندین مرتبه بی جان ومدهوش درپای چراغ بر زمین افتاد اما نمیدانم چه نیروی مرموزی دوباره اورابه پروازدرآورد .یک بار به سختی بالش سوخت.بوی ازسوزش آن برخاست.پروانه عاشق آن عاشق باوفا ازاین تصادم سخت چند دقیقه ای درپای چراغ افتاد.دلم به حال بدبختی ومشقت این پروانه کوچک سوخت.بالهای اورا میان دوانگشت خویش گرفتم تاازاتاق بیرونش اندازم .جسد متشنج اورامقابل دیدگان خود اوردم.قلبش به شدت میزدکه سینه سفید وکوچک اورابه سختی تکان میداد.یکی ازشاخکهای نازکش تانیمه سوخته بود.آن دوچشم درشت وسیاه او خیره وبه طورناراضی مرا می نگریست.آب درخشنده ای درحلقه چشمانش میدرخشید.مگرپروانه هم گریه میکند.این گریه شوق بود یا ازسردرد!چند دقیقه ای به او نگریستم .به دو چشم مبهوت ودرخشان او.به دو دیده پرازاسرار ومرموزاو.سپس درمیان فضا پرتابش کردم.گمان بردم که دیگر به میان شعله سوزان چراغ برنخواهد گشت. چند دقیقه ای بعد نخست خود را به پشت پنچره اتاق رساند وسپس دراطراف شعله چراغ به پرواز درامد.این مرتبه دیوانه تر خود رابه آتش زد.بی پرواترازفراز شعله بی رحم آن میگذشت.گویا میترسید اوراازکنارمحبوبش دورکنم.آنقدر چرخید وچرخید وخود را به شعله چراغ نزدیک کردکه به یکباره سوخت ودرپای معشوق افتاد. لحظه ای بعد هنگامی که سرانگشت خودرابه بالهای سوخته وجسد نازنین این عاشق ازجان گذشته وحقیقی ,این شیدایی باوفا کشیدم هنوزگرمی وحرارت عشق به معشوق ازپاره های آن احساس میشد.به راستی اگر پروانه عاشق است چرا شمع میسوزد؟!